عروس

عروس ارشد 18

دوستهای خوب و گل و عزیزم سلام.

یه دنیا مرسی بابت تموم کامنت های محبت آمیز و دلداری ها و همدلی هاتون.

کلی بهم انرژی دادید که بتونم دختر خوبی باشم.

مهمونها اومدن و الان نزدیک ۱۰ روزی هست که پیش ما هستند و شنبه-یکشنبه اگه خدا بخواد میرن.

توی این مدت هم اوایل کمی تا قسمتی هی کرم ریختن که داد من رو دربیارن و یه شری درست کنند منتهی از اونجایی که من خودم رو به "کوری و کری" زده بودم هیچ اتفاق خاصی به حمدالله نیوفتاد.

دعا کنید که این چند روز باقی مونده هم به خوشی سپری بشه که بتونم یک نفس عمیق و یک جیغ جوندار بکشم.

بازم از محبت های تک تکتون ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:55  توسط عروس ارشد  | 

عروس ارشد 17

همگان مستحضرند که ما در تهران زندگی نمیکنیم و شهری که به خاطر کار همسرم هستیم یکی از شهر های توریستی کشورمون هستش.

جدیدن به لطف زیاد خدا  !! (شکلک موی سر کنون کجاست؟)برادرهمسر هم تو شهر ما دانشگاه قبول شدن و اومدن تمرگیدن تنگ دل بنده،هرچند که اولش رفت خوابگاه و بعدش چون نتونست اونجا دوام بیاره آقاجون و خانم جونش بعد از عمری!! سر کیسه رو شل فرمودن و ۲ میلیون ناقابل پول به بچه ی خودشون دادن که بره برای خودش خونه بگیره (البته بطور مشترک با ۴ تا جوون دیگه) و نره خوابگاه که اذیت نشه.

خب تا اینجایش خیلی سخت نبود.

*ون من از اینجا داره میسوزه که حالا پدر و مادر بیکار و علاف!! همسر بنده هوس مسافرت به سرشون زده و میخوان بیان اینجا تلپ بشن  و از اونجایی که جناب "دانشجو" خان جا نداره میخوان بیان سر ما خراب بشن

منم کلی شاکی ام که آخه بیشرف ها،پولتون رو میدید به یه بچه ی دیگه تون،جورش رو من باید بکشم؟؟ خدا نگذره ازتون.

تازه از اونجایی که مادر شوهر بنده بسیار انسان بی شرافتیه (خدا جوابش رو بده انشالله) و همواره  تموم تلاشش اینه که من و شوهر رو (که تازه اونم شرح اوصاف دسته گلیش و همه تون میدونید که چه تیکه ی دهن سوزیه!!! ) دعوا بندازه ،خیلی حرصم گرفته از اومدنشون.خدا خودش کمک کنه و شرشون رو به خودشون برگردونه.

آمین 

 

لطفن دلداریم بدین.

ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:8  توسط عروس ارشد  | 

سمیه

نمی دونم تا حالا تو زندگیتون پیش اومده که ازدست عزیزترین شخص تو زندگیتون   اونقدر  ناراحت باشین که حتی نتونید بهش فکر کنید . حتی نتونید خودتونو آروم کنید . حتی نتونید به موضوع فکر کنید . تمام ذهنم پر شده از سوالهای که حتی قانع کننده ترین جوابها هم منو قانع نمی کنه

تو تموم زندگیم تا حالا همسرو رو مثل هیچ کس و هیچ کس مثل همسرم ندیدم و بهش اعتماد نکردم  از بزرگترین تا کوچکترین اتفاق خوب یا بد رو بهش میگم هیچوقت هیچ چیزی رو ازش پنهان نمی کنم اونقدر بهش وابسته هستم که حاضرم به خاطر اینکه یک ساعت بیشتر کنارش باشم تموم کارهای عالم رو انجام بدم .راستش اونم تا حالا برا من خیلی زحمت کشیده .هیچ وقت هیچ وقت محبتهاشو و دلگرمی هاشو موقع فوت مادر بزرگم فراموش نمی کنم اما تو این دو ماه ،اتفاقی افتاد که با تموم وجودم حس می کنم که نمی تونم ببخشمش . شاید این حس مسخرهای اما تو تموم این پنج سال همیشه همسرو به چشم یه دوست نگاه می کردم وهیچ وقت برام حکم شوهرمو نداشته که بخوام مثل خیلی از خانمهای دیگه همیشه مراقب حرفهام باشم و با سیاست رفتار کنم .

خونه ما خونه خلوتی بود ما فقط دو تا بچه هستیم و زیادم اهل رفت و آمد نبودیم منم که تک دختر و لوس و کار نکرده که فقط درس می خوندم وقتی قضیه ازدواج ما پیش اومد تموم این شرایطو با اینکه من لزومی به بیانشون نمی دونستم مامانم به حبیب گفت و اون منو با تموم بی تجربگی هام تو امور خونه و بچه داری و مهمون داری خواست و قبول کرد.هنوز یه ماه از زندگی نومون نگذشته بود که خواهرش با سه تا بچه (دو دختر بزرگ و یه پسرکوچک)همراه مادر حبیب اومدن خونمون . خوب تو همون برخورد اول فهمیدم که کلا خونوادش رسم ندارن وقتی جایی می رن به صاحب خانه کمک کنن تا این حد که من ساعت ۵ بعد از ظهر خسته و کوفته وقتی از سر کار بر می گشتم حتی یه چایی دم نکرده بودن برا خودشون بزارن و بخورن تازه من فهمیدم که من تموم مسئولیتهای مهمون داری رو دارم البته نا گفته نماند که همسرم خودش تا حدی که صدای خانوادش در نیاد تو کار کمک می کردو حتی برا اینکه من کمتر خسته بشم برام ماشین ظرفشویی خرید اما شما خودتونو جای من بزارین صبح ساعت ۴ رفته باشین سر کار ساعت ۸ شب بر گردین ببینید هیچی رو گاز نیست و باید میوه بیاری چایی بزاری و شام درست کنی ظرفها رو جمع کنی و بعد جاشونو بندازی تا فردا صبح که باز جاشو جمع کنی بسات صبحانه رو درست کنی و نهار و شام .....

خوب این خیلی واضح هست که اعتراض کردم اما همسرم محکم ایستد گفتم یکی رو بگیر کمکم باشه گفت مادرم ناراحت می شه دیگه خونه من نمی یاد گفتم پس بهشون بگو بابا این طور نشستن مال مهمون یه شبه هست نه پنج شش روزه گفت مامانم میاد اینجا استراحت کنه خوب منم زندگیمو دوست داشتم این قضیه رو قبول کردم (البته من هر وقت خونه هر کسی برم حسابی بهش کمک می کنم حتی اگه یه شام باشه تموم ظرفهاشو مي شورم)

و با اینکه زیاد میان و میرن من چیزی نداشتم بگم تا همین عیدی که مریض بودم با مامان و باباش مشهد رفتیم همش هم به خرج خودمون یعنی اونا مهمون ما بودن وقتی من از مشهد بر گشتم به مادرش یه تعارف همین جوری زدم و اون گفت ممنون نمی مونم فرداش گذرم به درمونگاه افتاد فشارم ۴ بود خلاصه سرم و...(اينم بگم كه مامانش ۱ ماه قبل خونمون بود و ۶ روز موند. بازار و میدون شوش وامام زاده داوود و قم خلاصه همش به گشت و گذار  ، یعنی هر وقت میاد این طوریه)

یه چند روزی گذشت و ایشون رفته بود به همه جا گفته بود که به من تعارف نکرد که من تهران بمونم خلاصه همه موضوع رو فهمیدن

حالا از خودم می پرسم اونقدر مهمون داری کردم یه بارکه حالم خوب نبود باید این طوری باهام برخورد شه

بعدشم گفت خانوادش احترام به فاميل شوهر رو بهش ياد ندادن

همه علت ناراحتیم از همسرم اینه که وقتی ازش پرسیدم که چرا از روز اول تموم حد حدود ها رو رعایت نکردی چرا جلوی من تونستی بیاستی و بگی مادرم می خواد استراحت کنه اما نتونستی به اونها بگی که تو امور مهمون داري به خانم من  كمك كنيد اون به من جواب مي ده

مي خواستم بهشون خوش بگذره !!!!!!!!

شما باشید چه کار می کنید؟؟؟؟؟

با این دل شکسته نمی دونم می تونم مثل قبل بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط سمیه  | 

عروس ارشد 16

بعد از اون دعوای سهمگین من بهش گفتم که هیچ رقمه طلاق نمیگیرم و سعی میکنم که اخلاقم رو بهتر کنم.

بعدش هم دارم روی خودم کار میکنم که کمی درجه ی لال مونی ام رو افزایش بدم و بهش گیر ندم و ازش سوال نکنم.

البته اوشون همچنان سعی در کرم ریختن مفرط میکنه و اصلا سعی نمیکنه حساسیت های من رو کم کنه یا خودش و توضیح بده.

من اما کار به کارش ندارم.

هیچ رقمه ازش سوال نمیکنم و سعی میکنم برای خودم اعتماد سازی کنم و هی از حرفها و کارهایش برداشت مثبت بکنم.

برامون دعا کنید و نظرات کارشناسانه تون رو هم ازمون دریغ نکنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:24  توسط عروس ارشد  | 

عروس ارشد 15

سلام.

دیروز دعوامون شد.

یه دعوای خیلی شدید سر به موضوع خیلی کوچیک.بعد هم توی اوج دعوا برگشت گفت "اصلا میدونی چیه من دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم.من طلاق میخوام.باید از هم جداشیم.عین دوتا آدم عاقل و باشعور!"

بعد من جا زدم.

کلی زار و زور زدم.

کلی گریه کردم.

کلی ازش خواهش کردم که اینکار رو نکنه.که زندگی خودمون و بچه مون رو خراب نکنه.

 (الان که دارم اینها رو مینویسم خجالت میکشم که دارم میگم منتهی برای اینکه بتونید بهتر نظر بدید مجبورم راست همه چی رو بنویسم)

میگفت که دیگه نمیتونه ادامه بده! میگفت من خیلی اعصابش رو خرد میکنم.میگفت من خیلی دعوا میکنم.خیلی نق نق میکنم.خیلی ازش بازجویی میکنم.

زحمت هایش رو نمیبینم و برای کارها و سرویس هایی که به من و بچه مون میده ازش قدر دانی که نمیکنم هیچ بلکه اذیتش هم میکنم.

دعوا بر سر این بود که ایشون قرار بود خانم یکی از دوستهایش رو برای کاری به جایی ببره،که برده بود ولی از صبح تا بعد از ظهرش یه زنگ به من نزد که حالم رو بپرسه و من هم که به اندازه ی کافی از اینکه اون داشت خانم دوستش رو برای کارهایش اینور و اونور میبرد شاکی بودم وقتی هم دیدم که هیچ زنگی به من نزده برایش مسیج زدم کلی بهش گله گی کردم که بعدش اون هی زر و زر به من زنگ زد و من جواب ندادم و بعدش هم که جواب داد دعوامون شد!

اون هی اصرار داشت که هیچ کار بدی نکرده و من هم اصرار داشتم که من نمیگم تو کار بدی کردی فقط میگم تو که اینهمه برای مردم وقت میذاری و براشون وقت داری چرا ۵ دقیقه برای من وقت نداشتی بهم زنگ بزنی.

الان همچنان اون اصرار دادره که ما هیچ چیز مشترکی نداریم و تا جوونیم باید از هم طلاق بگیریم و بچه مون هم چیز زیادی رو از دست نمیده هنوز.

من کلی گریه و زاری کردم و گفتم که اصلا طلاق نمیگیرم منتهی الان که دارم فکر میکنم میبینم خب طلاق که آخر دنیا نیست.شاید راست میگه.اقلا بعد از طلاق مغزم  از اینهمه درگیری که این داره چیکار  میکنه و آیا خیانت میکنه یا نه راحت میشه .

حتی بهش هم گفتم که تو دنبال طلاق هستی چون تو زندگی ات کسی هستش،گفت هر سناریویی دوست داری برای خودت ترسیم کن منتهی من دنبال طلاقم که بتونم زندگی ام رو از اینهمه جنگ و دعوا و اعصاب خورد کنی راحت کنم.(من باورش نمیکنم)

حالا لطفا زود به من بگویید چه کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:10  توسط عروس ارشد  | 

عروس ارشد 14

با سپاس فراوون از تموم نظرهایی که دادید.

خب حالا من میگم که چیکار کردم:

۱-وقتی تلفنش اشغال بود به تلفن تموم دوستهاییش که حدس میزدم ممکنه با اونها درحال حرف زدن بوده باشه زنگ زدم و همه شون آزاد بودن و این شد که دیو درون من تنوره کشید!

۲-وقتی بالاخره بعد از  کلی تلفنش آزاد شد ازش پرسیدم که "چرا اینهمه تلفنت اشغال بود؟" سعی کردم عصبانی و یا ناراحت نباشم اما فکر میکنم لحنم به شدت بد بود!

۳-اون گفت داشتم با فلانی (کسی که من شماره اش رو نداشتم که بعد زنگ بزنم و چک اش کنم!) حرف میزدم و تازه چه اشکال داره که تلفن من اشغال بوده و شروع کرد داد زدن به شدت و وحشتناک!! :(

۴-بعد هم برگشت گفت که این بار اولت نیست که داری چنین تهمتی رو به من میزنی و حواست باشه و اگه بخوای همین جوری ادامه بدی برای خاطر حرفها و تهمتهای تو هم شده میرم یه کاری میکنم که بعدن حداقل خودم برای خودم دلم نسوزه که بیگناه اینهمه متهمم میکنی و ....

بعد هم گفت لطفن یا یه کاری با شک ات بکن یا اینکه تحقیقاتت رو بکن و به نتیجه برس (منتهی در سکوت و هی به من گیر نده!!) و یا جون مادرت من رو ول کن و برو!

حالا لطفن به من بگویید چه کنم در حالیکه:

۱-با شک ام نمیدونم چیکار کنم!

۲-تحقیقات نمیتونم بکنم چون باید بیام سرکار و بعدشم ماشین ندارم که بخوام دنبالش برم.

۳-ولش نمیتونم بکنم!!

۴-آدم بسیار کم صبر و بی طاقتی هستم.

 

قربان شما


با تشکر از کلیه ی نظرات خوبتون.تمام تلاشم رو میکنم که اوضاع رو روبه راه کنم...برام دعا کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:0  توسط عروس ارشد  | 

عروس ارشد 13

سلام به عروسها و مادر شوهرهای خوب.

امیدوارم که همه تون خوب باشید و انشاالله که زندگی با صلح و صفا بین شماها جریان داشته باشه.

مدت طولانی ای هستش که این وبلاگ به روز نشده.

شاید باید خدا رو شکر کنیم چون ممکنه این نشون بده که خانمها با مشکلات کمتری مواجه بودن.شاید هم تنها دلیل اینکه این وبلاگ اینهمه مدت هستش که داره خاک میخوره این باشه که کسی حال و حوصله یا وقت نوشتن توی این وبلاگ رو نداشته.

خود من مشکلی که دارم و بهم اجازه نمیده که تند و تند اینجا بنویسم این هستش که میترسم شناسایی بشم!

خب وقتی مشکلاتم رو به روز بیام و اینجا بنویسم اگه برفرض محال یکی از قوم و طایفه شوهرم بیاد تو نت صاف میفهمه که کسی که این سطور رو نوشته بنده هستم!! خب برای همین هم من دست به عصا تر راه میرم.

از تموم این مقدمه ها که بگذریم میرسیم به اصل مطلبی که به جهت اون دارم مینویسم!

خانمهای عزیز شما اگه به همسرتون شک کنید که داره کمی تا قسمتی زیر آبی میره و هیچ مدرک مستندی هم دال بر زیر آبی رفتن هایش نتونید بدست بیارید و تنها مدارکی که دارید این باشه ۱:

-مدت های طولانی موبایلش اشغال باشه (چون کال ویتینگش رو از کار انداخته)

۲- حس اتون بهتون اینجوری میگه!

آنوقت چه میکنید؟

توجه داشته باشید که "جدا شدن" رو لطفن پیشنهاد نکنید چون نه توانش هست و نه تمایلش.

قربان شما.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 17:0  توسط عروس ارشد  | 

طلا-3

 

سلام دوست جونا .  اميدوارم منو يادتون نرفته باشه.. دفعه قبل خيلي كامنتاتون بهم روحيه و اعتماد به نفس داد  و من به خودم دلگرم كرد .

 تا دو هفته پيش همه چيز خوب و عالي بود .من كمتر به رفتارهاي مادرشوهرم حساسيت نشون ميدادم وبه روي خودم نمياوردم . سعي كردم هموني باشم كه هستم . نه بيشتر چون هرچقدر هم كه بيشتر سعي كنم بازهم به قول يكي از دوستان احتمالا مارشوهرم طلا خانوم (جاريم ) رو بيشتر از من دوست داره و كاريش نميشه كرد .

اما هفته پيش خواهرشوهرم به همراه دوقلوهاش تصميم گرفتند تشريف بيارندمشهد !!!!

دوقلوهايه خواهرشوهرم كه اسمش شكوهه خيلي خيلي خيلي شر و بازيگوش هستند هر دو بيش فعالي دارند. من كه دائم واسش از خدا صبر مي خوام . همسر من خيلي به دو قلوها علاقه داره. من زياد از اومدنشون خوشحال نشدم چون اصلا تحمل شيطنتاشون رو نداشتم . دفعه قبل روز 5 فروردين تشريف آوردند درست وقتي كه تا زايمان من دوهفته بيشتر نمونده بود . خودتون تصور كنيد دو تا پسر شيطون و يه اتاق پر از اسباب بازي كه مثلا سيسموني پسرم بود . چه بر سر اتاق و سيسموني اومد !!!!!!! بهتره نگم و شما خودتون مجسم كنيد تازه منو هم اين وسط داشته باشيد با يه شكم گنده هي بايد دنبال اين دوتا وروجك ميرفتم وخرابكارياشون رو درست ميكردم. چون عيد خيلي بهشون خوش گذشته بود بازم تصميم داشتند منو خوشحال كنند.!!!!!!!!

چيزي كه منو بيشتر از همه آزار ميده اينكه شكوه وهمسرش اصلا از خرابكاري هاي اين دوتا بچه ناراحت نميشند به هيچ عنوان اين دوتا رو تاديب نميكنند البته تنبيه كه جايه خود داره كاش اقلا يه نكن بهشون بگن تا دل من خنك بشه . اصلا وابدا !!!!!!!!

هر دو معتقدند كه بچه بايد آزاد باشه و بجايه نكن بايد بهش بگيم چيكار بكنه!!!!!!!!!!!!

اگه خدايي نكرده  تنبيه بشه عقده اي ميشه زبونم لال!!!!!!!!!!!!!!!

حالا شما به من حق ميديد كه از اومدنشون خوشحال نباشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولي مگه دست منه به هر حال اومدند . وايييييييييييييي كه چقدر بدم مياد از اينكه مهمون سرزده وقت ناهار يا شام بياد . اين مهموناي ما هم چون فكر ميكردند ما با ديدنشون ذوق زده ميشيم  سر ساعت 1 بعد از ظهر رسيدند  روز ورودشون مجبور شديم ناهار از بيرون بگيريم . يكي دو روز گذشت و چون ديدند تنهايي بهشون خوش نميگذره ، با مادرشوهرم و برادرشوهرم كه چابهار زندگي ميكنه تماس گرفتند و اونا رو هم دعوت كردند خونه ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فكر ميكنيد قيافه من چه جوري شد وقتي فهميدم بعلهههههههههههههههه از قرار معلوم بازم مهمون داريم.آخه يكي نيست به اينا بگه تويه خونه 80 متري چه جوري 6 تا آدم بزرگ و سه تا بچه 4و 5 ساله بايد سر كنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب چاره اي نبود نميشه كه مهمون رو از خونه بيرون كرد . عادت بد ديگه من اينكه مهمون هر كي مي خواد باشه من بايد خودمو واسش بكشم يعني هيچي نبايد كم باشه و  همه كارا رو هم خودم بايد بكنم . اينجوري كه وقتي مهمونا ميرند من يك هفته فقط درد كمر وپشت دارم . خلاصه برادرشوهرم وجاري طلاييم (طلا خانوم) و دخترشون و مادرشوهر و خواهرشوهر ديگم (كتي) تشريف فرما شدند.

من وهمسرم سعي كرديم به همشون خوش بگذره و هركاري كه از دستمون بر ميومد براشون انجام ميداديم حتي گاهي دوقلوها رو نگه ميداشتم تا شكوه وكتي و مادرشون با خيال راحت بتونند زيارت و خريد كنند.

الته هنوز حرفها و تعريفايه مادرشوهرم درباره طلا خانوم ادامه داشت. تازه طلا خانوم كم بود مادرشوهرم شروع كرده بود از مادر و عمه و فك وفاميل طلا خانوم هم تعريف كردن.

من بيشتر وقتا سرمو تو آشپزخونه گرم ميكردم يا با پسرم مشغول بودم تا حرفاش آزارم نده.

چون همسرم داور فوتبال هم هست به ناچار بيشتر وقتا خونه نيست يا قضاوت داره يا جلسه نقد وبررسي . اما با اينكه سرش شلوغه خيلي از وقتشو خالي گذاشته بود تا با اقوامش باشه . تا اينكه مسابقات دانشگاه پيام نور كشور شروع شد و همسرم از صبح تا شب مجبور بود اونجا باشه  و ديگه نميتونست به خانوادش سرويس بده . بنابرين مهمونا خودشون تصميم گرفتند برند گردش . دفعه اول به من گفتند ما داريم ميريم شهربازي ولي شما حتما به خاطر ماني (پسرم) نمي تونيد با ما بيايد !!!!!!!!!

ديدم اينا خودشون از طرف من تصميم گرفتند .منم چيزي نگفتم و گفتم من خونه هستم شما بريد و خوش بگذره. وقتي همسرم برگشت و ديد من وماني تنها هستيم حسابي ناراحت شد من اونشب شام درست كردم و تا ساعت 12 منتظرشون موندم اما وقتي برگشتند گفتند كه بيرون شام خوردند و من حسابي كلافه شدم .همسرم گفت يه زنگ ميزديد و خبر ميداديد تا طلا جان شام درست نكنه. اما با كمال خونسردي گفتند يادمون رفت . تازه يه جعبه پيتزا هم دادند دستم گفتند واسه شما آورديم . من كه داشتم منفجر ميشدم تشكر كردم وجعبه پيتزا رو بردم بزارم تو يخچال درشو باز كردم ديدم از تيكه هاي پيتزا خودشونه كه نمي تونستند بخورند . ديگه واقعا منفجر شدم . ماني رو بغل كردم و رفتم تو اتاقم . همسرم دنبالم اومد ومن براش تعريف كردم واونم عصباني شد . اما چيزي نگفت.

از فردا هر روز يه جايي ميرفتند بدون اينكه به من وهمسرم اطلاعي بدند . من همين كه تويه خونه نبودند تا رو اعصابم رژه برن راضي بودم اما همسرم خيلي كم توقعيش شده بود انتظار داشت به اون هم ميگفتند كجا ميرند و يا يه تعارف ميكردند اما همه كاراشونو مخفيانه انجام ميدادندصبح ميرفتند ناهار ميومدند و باز عصر ميرفتند و آخر شب بر ميگشتند. من همش همسرم رو آروم ميكردم وازش خواسته بودم تا وقتي خونه ما هستند باهاشون جر وبحث نكنه. تو اين بين يه روز ديدم يه اس ام اس از كتي اومده با اين مضمون كه "" طلا خانوم چطوري ما الان فلان جاييم تو و سمن و عليرضا (برادرشوهرم) بيايد راستي در باره مانتويي كه مامانم برات گرفته به طلا چيزي نگي""  بعلههههههه كتي مي خواسته به طلا خانوم اس ام اس بزنه كه اشتباها به من زده .

من خيلي خيلي ناراحت شدم نه به خاطر مانتو  به خاطر مخفي كاريشون .با خودم گفتم اونا خودشون هم ميدونند كه كارشون اشتباه بوده و گرنه چرا بايد مخفيش كنند  . چرا بايد فرق بذارند . مگه من براشون كم زحمت كشيدم  مثل يه گارسون ازشون پذيراي كردم  اينم عوض دستت درد نكنه. اما بازم چيزي به روي خودم نياوردم.(به قول انيا از بس كه درازگوشم)

شبي كه قرار بود فرداش تشريف ببرند بازم من وهمسرم تا ديروقت منتظرشون مونديم با اين تفاوت كه شام درست نكردم  اما همسرم خيلي كفري بود و تصميم داشت باهاشون برخورد بكنه. وقتي اومدند برادرشوهرم وهمسرش همراشون نبودند . و خيلي زود همه رفتند خوابيدند . اما صبح من با صدايه همسرم بيدار شدم كه داشت باهاشون بحث ميكرد  و اونا خيلي حق به جانب جواب ميدادند كه واسه شما سوتفاهم شده ما اصلا قصدمون ايني كه ميگين نبوده . هرجا رفتيم پيش اومده و اصلا قرار مداري نبوده و از اين حرفا . اون روز تا ظهر همشون خيلي مهربون بودند و همش مي خواستند يه جوري از دل من و همسرم در بيارند اما من خيلي خيلي آزرده بودم و باهاشون سر سنگين .

ظهر هم بالاخره تشريف بردند.

توي اين دوهفته من خيلي اذيت شدم . همسرم ميگه تقصير خودته . تو همه چيز رو واسه خودت سخت ميكني. دليل نداره  همه كارا رو خودت بكني بايد از اونا كار بكشي!!!!!!!!ُ

ديگه اينكه از بس ملاحظه شون رو كردم خسته شدم . از اينكه روم نميشه تا درباره چيزايي كه آزارم ميده صحبت كنم ،كلافه ام . از اينكه اجازه ميدم از رفتار خوبم سو استفاده كنند ، عصبانيم.

شما چي فكر ميكنيد و چه راه حلي پيشنهاد ميديد.

قبلا به خاطر همفكريتون متشكرم.

يا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:19  توسط طلا  | 

نیکو - 6

دوستای خوبم سلام.

منو ببخشید . با وجود پستای آخر و کامنتم برای رویا، باید میومدم و از احوالمون براتون مینوشتم. توی این مدت خیلی اینجا سر زدم و خوندمتون. ولی دستم برای نوشتن نمی رفت. یکی دو بار هم پست آماده کردم ولی از گذاشتنش پشیمون شدم. دوست ندارم بیام اینجا و همش از درگیریها و دعواهامون بنویسم. به این نتیجه رسیدم که با نوشتن جزء به جزء اتفاقات فقط وقتتون رو میگیرم. چون مثلا اگر بخوام ریشه یکی از دعواهامون رو بگم باید برگردم مثلا به یک هفته قبل.  البته جزئیات به روشن شدن ماجرا کمک میکنه. ولی ماجرای ما ....

حالا تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و تا اوضاع خوبه خیلییییی خلاصه راجع به این چند وقت بنویسم. راجع به دعوای شدیدترمون! که درست بلافاصله بعد از برگشتن از یه مسافرتی که کلی هم بهمون خوش گذشته بود و بدون هیچ مشکلی همراه با پدر و مادر همسرم (البته به پیشنهاد من) رفته بودیم. شروع دعوا از شب آخر کلید خورد. سر اینکه من تلفنی با مامان و بابا صحبت کرده بودم و احساس کردم چون خیلی نزدیک به عروسی خواهرم بوده، خیلی درگیر و خسته شده بودن و من هم که رفته بودم سفر، خواهرم هم خودش با همسرش رفته بودن بیرون و مامانینا تنها بودن. کمی دلم گرفته بود. ولی به حدی کوتاه بود مدتش که خودم هم خیلی حسش نکردم. از اول سفر خیلی بهمون خوش گذشته بود و همش با خنده و شادی و احترام و ... . ولی همین چند لحظه که من توی خودم رفته بودم ببنید منشا چه افتضاحی شد. از همون موقع همسرم از من فاصله گرفت و تا رسیدن به تهران این فاصله بیشتر شد. گرما و طولانی بودن راه و افتادن ماشین توی دو تا دست انداز ناجور هم تشدیدش کرد. یعنی به مرز انفجار نزدیک ترش کرد. هرچقدر توی راه سعی کردم با حرف زدن، میوه پوست گرفتن، چای ریختن و ... موضوع رو حل کنم و خلقش باز بشه، نشد. تا اینکه چند دقیقه مونده به رسیدن، نمی گم چه اتفاقاتی افتاد  ... فقط میگم بدترین حالتی که تا الان اتفاق نیفته بود رو به چشمم دیدم.

دیگه مهم نیست. الان گذشته. به چه سادگی! فرداش با یه تلفن و احوالپرسی از من ... همه چیز تموم شد! منم هیچی نگفتم.

بعد از اونم سر یه موضوع شبیه همین، چهار روز بدون سلام و خداحافظی، بدون سر یه سفره نشستن، پشت در بسته ... . اونم به همون سادگی تموم شد. بدون اشاره به اینکه چرا اینجوری میشه. هرچقدر سعی کردم راجع بهش حرف بزنیم نشد. با خنده و شوخی میگذشت ازش. منم اینجور موقعها خدا رو شکر میکنم که همه چیز تموم شده و سعی میکنم قدر روزای خوب رو بدونم و سعی کنم و بیشتر مراقب باشم که اتفاقی نیفته.

البته این رو هم بگم که با لطف خدا احساس میکنم یه جورایی اوضاع داره بهتر میشه . البته بجز اون موضوع مسافرت، یه جورایی آرومتر شده.

هنوز دنبال مشاور هستم ولی هنوز هم موفق نشدم. البته متوجه شدم که خودش پیش دکتر رفته و البته داره دارو مصرف میکنه. خدا رو شکر میکنم و میخوام صبوری کردن رو بیشتر یاد بگیرم. به مشاور خیلی اعتقاد دارم ولی بچه ها باور کنید صبر خیلی خوبه. من همسرم رو خیلی دوست دارم. چون وقتی خوبه، خیلی خوبه، خیلی. زندگیم رو دوست دارم و میخوام حفظش کنم. به هر قیمتی. برامون دعا کنید. منم برای همه بخصوص اونایی که وضع ما رو دارن دعا میکنم.

باز هم سر میزنم.

با آرزوی خوشبختی همه مون.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 14:5  توسط نیکو  | 

عروس ارشد 12

خب برای اینکه خانم آنیا از متکلم وحده بودن در بیاد آخرین خبر های خانه ی ما را به سمع و نظر شما میرسانم!

همون موجی که مادرشوهر "شادی" جون رو در برگرفته بود به مادرشوهر من هم اصابت نمود!

یعنی چی؟

هیچی!

ایشون طی مدت چند روزی که برای سفر به شهر ما آمدند انواع و اقسام سوغاتی ها رو از تهران برای ما آوردند.از جمله کیلو کیلو تخمه ژاپنی (به فرموده خودشون چون من دوست دارم!!) رو کشون کشون از قنادی محبوب بنده (که قبلا ها میفرمودند بیخودی گرون فروشه!!) ابتیاع نموده و با خود به منزل ما آوردن!!

در طی سفر هم مدام از آشپزی و خانه داری و حسن خلق و حسن جمال و کمالات من تعریف میرکدند!!

تا هم بنده میگفتم فلان چیز خیلی قشنگه اگر مال خودش بود که سریع بذل و بخشش میکرد (به حق چیزهای ندیده!!!) و اگر هم توی مغازه بود که بی فوت وقت میپرید و برام میخریدش!!

خلاصه یه در کابینت اساسی خورده بود توی سر مادر همسر بنده!!

با این اوصاف اینبار اومدن ایشون (بصورت تنها) به منزل بنده بسیار خوش آیند بود .

امیدوارم حسودیتون نشه .

در اینجا ذکر یک نکته رو لازم میدونم و اونم اینکه خانم ها:آنیا-ساره-سارا،لطفا متن هایی که در وبلاگ میذارید رو قبل از پست کردن تراز کنید و متن های گذشته رو هم بیزحمت تراز کنید تا وبلاگ از سر و روی شلخته وار برخوردار نباشه.

برای تراز کردن هم فقط کافیه کل متن رو بعد از نوشتن Select کنید و بعدش روی علامتی که کنار علامت bold هست کلیک کنید.اگر نشانگر موس رو چند لحظه روی اون علامت بی حرکت نگه دارید کنارش مینویسه تراز کردن متن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:9  توسط عروس ارشد  | 

مطالب قدیمی‌تر